دختر عزیز مندختر عزیز من، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره

آیسان؛ دختر مثل ماه من....

جشن گلغلتان

1395/3/4 16:15
نویسنده : مامان جون
235 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دختر کوچولوی من. میخوام خاطره سفر به دامغان رو واست تعریف کنم. از اونجایی که دیگه کم کم داره مرخصی زایمان مامان جون تموم میشه ، تصمیم گرفتم یه مسافرت یه هفته ای بریم دامغان البته باباجون که مرخصی نداشت موند خونه ولی واسه 12 اردیبهشت و 20 اردیبهشت واسمون بلیط رفت و برگشت به دامغانو گرفت تا هم بریم بگردیم و هم اینکه شما خوشگل خانومو واسه جشن گلغلتان امیر آباد ببریم. جشن گلغلتان یه جشن بومی محلی دامغان هست که البته ثبت ملی هم شده و هرسال نوزادانی که اولین بهار زندگیشون رو سپری میکنن رو توی گل محمدی میغلتونن و معتقدن که باعث میشه تا بدن نوزاد انشالا نسبت به حساسیت ها مقاوم بشه. من هم تصمیم گرفتم شما رو به این جشن ببرم. خلاصه اینکه ما رفتیم دامغان و یه کم مهمون بازی خندونکانجام دادیم از خونه اقوام آقا منصوریان گرفته تا همکارای مامان جون. (آقای جوادی نژاد و خلیل نژاد و خانوم میر نژاد) خیلی خوش گذشت . روز 15،16 ام که مراسم جشنواره گلغلتان و رقص محلی و موسیقی محلی ،تئاتر شهر مهربانیها و بازار چه سنتی و مراسم گل چینان و ... بود و یه سری از مراسمش رو ما رفتیم  تازه باهامون مصاحبه هم کردن زبان اما روز 17 ام که خود مراسم گلغلتان بود و ساعت 7 صبح رفتیم امیر آباد و به نوبت نوزاد ها رو صدا میکردن و توی گلهای محمدی مخصوص هر نوزاد میغلتوندن . شما هم که از ساعت 6 صب بیدارت کرده بودم حسابی کلافه بودی ساعت 10 بود که نوبت شما شد . شما هم حسابی کلافه بودی و خسته همش گریه کردی منم خیلی ناراحت بودم که شما گریه میکردی. خلاصه اینکه بعدش اومدیم خونه و من از اینکه شما انقد اذیت شدی خیلی ناراحت بودم و اصن به دلم نچسبید خیلی هم اونجا شلوغ بود(اما بهت بگم که انقد ماشالا تو دل برو و بامزه بودی که همه ازت عکس گرفتن و فیلم حتی خود صدا و سیماشون ازت یه کوچولو فیلم گرفتخندونک)

اما من که خیلی حالم گرفته بود چون حتی یه عکس درست حسابی هم نشد ازت بگیرم واسه یادگاری آخه همش شما گریه میکردی عشقم. خلاصه اینکه خاله محبوبه جون تصمیم گرفتتن توی خونه شون هم یه جشن گلغلتان واست بگیرن . روز اول شعبان چند تا از دوستای خوب و مهربون و مومنشون رو دعوت کرد و یه عالمه خوراکیهای خوشمزه هم واسه عصرونه درست کردیم و یه دور همی خیلی عالی داشتیم بعدشم که خاله محبوبه جون یه سری لباسای محلی شکل هم به همه دادو بعدشم شما رو گل غلتون کردن و کلی صلوات و دعا هم خوندن خیلیییی خوب بود واقعا راضی بودم. دست خاله محبوبه جون درد نکنه که انقد زحمت کشید و واقعادوستمون دارهمحبت ماهم خیلییی دوستت داریم خاله جونبوس مرسییییی.

خلاصه اینکه این مدت خیلی خوش گذشت فقط جای باباجون خیلی خالیییی بود و واقعا دلمون واسش تنگ شده بود. 21 ام ساعت 2/5 نصفه شب رسیدیم . باباجون اومد دنبالمون و دوباره اومدیم خونه. کاش باباجون هم بود. حالا انشالا دفعه بعدیزبان مگه نه نفسسسس مامان...چشمکچشمک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)