آیسان؛ دختر مثل ماه من....
X

آیسان؛ دختر مثل ماه من....

به قلب ما خوش آمدی

امروز روز توست....❤️❤️❤️
دختر گلممممم روزت مبارک خانوممم.
دیروز تولد حضرت معصومه سلام الله بود که روز دختر نامگذاری شده.
من و بابا جون تصمیم گرفتیم شما رو غافلگیر کنیم . واسه همین وقتی که خواب بودی خونه رو تزیین کردیم و کلی خوراکی خوشمزه هم آماده کردیم بعدش که شما بیدار شدی با یه جشن خوشگل روبه رو شدی.
کلی ذوق کرده بودی و خوشحال بودی با اون زبون بچگونه و خوشگلتم واسه تشکر هی میگفتی «دوست دایم». خوب منم دوستت دارم عسل ماماننننننن. خدا چقدر لطف داشته که تورو به ما داده. خدایا شکرت. ای خدا توی همین روز دعا میکنم خودت به هرکسی که بچه نداره و دلش یه دونه ازین گلابتونا میخواد ، بده. آمین


اینم چند تا عکس از جشن دیروز دختر قشنگم. مبارکت باشه نفس خانومم

[موضوع : ]
[ چهارشنبه 4 مرداد 1396 ] [ 17:36 ] [ مامان جون ] [ ]
شاهکار جدید دختر گلم😘
وای وای وایییی خبر تازه همین الان آیسان خوشگل من واسه اولین بار کفششو خودش پاش کرد .... یوهوووو
درحال آماده کردن گوشت چرخ کرده ها با باباجون بودیم که یهو دیدیم شما رفتی کفشاتو از دم در برداشتی، یکیشم پوشیدی اینم عکسش آفرین دختر کوچولوی خودممممم



[موضوع : ]
[ دوشنبه 26 تير 1396 ] [ 23:59 ] [ مامان جون ] [ ]
آیسان کوچولوی بانکدار😍😍
دخترررر خوشگل من سلامممممم . کوچولو موچولوی خودم آیسان جون امروزم باز طبق معمول اومدی بانک و خداروشکر خیلیم سرحال و خوشحال بودی کلی نقاشی کردی و بازی کردی اینم عکسش


تقریبا با همه همکارامم دوست شدی خصوصا با آقای نگهبان معاون شعبه . قشنگ از راه که میایی می‌ره پیشش و سلام می‌کنی بوس میدی . به قول زلیخا جون خیلی شیک و مجلسی. از عکسای قبلیت هم که اومدی بانک چندتا می‌ذارم که اون روز با یاسمن جون دختر خانوم رضایی کلی بازی و شیطونی کردین . بانکو خیلی دوست داری و با محیطش انس گرفتی اما اصن دوست ندارم کارمند بانک بشی چون کارش واقعا سخت و پرمسئولیته خصوصا واسه خانوما ‌ . انشالا هرچی خسرو صلاحته همون بشه عشق قشنگم دوستت دارممممم. بوسسس





[موضوع : ]
[ دوشنبه 26 تير 1396 ] [ 16:33 ] [ مامان جون ] [ ]
دخترم... دردانه زیبایم....


دخترم

دردانه ی زیبایم

عزیز تر از جانم

پاره ی تنم

دوستت دارم


صدای دلنوازت را

نگاههای معصومانه ات را

شیطنت های کودکانه ات را

اشک های بی کینه ات را

دل پاک و مهربانت را  

همه را دوست دارم

می دانی...

تو مژدگانی همه ی مهربانی های عالمی

تو بهترین همدم و مونس

و

 با محبت ترین پرستار عالمی

تو ارزنده ترین هدیه ی خدا بر روی زمینی

و

در یک کلام

تو رحمت کاملی

تو را با همه ی وجود دوست می دارم



[موضوع : ]
[ چهارشنبه 21 تير 1396 ] [ 20:05 ] [ مامان جون ] [ ]
خودت می‌دونی عزیزم که وقت پیام گذاشتن رو پیدا نمی‌کردم. همش دنبال وقت می‌گشتم تا درباره جشن تولد یکسالگیت مفصللللل واست بنویسم اما نمیشد. امروز تصمیم گرفتم فقط عکس تولدت رو بذارم و ماجراش رو انشالا وقتی بزرگککگ شدی واست تعریف کنم. حتما یادم بنداز چون مهمه و دوست دارم بدونی توی تولد یکسالگیت چه اتفاقایی افتاد . دوستت دارم و دختر قشنگم . مهربونم عزیزم. و بقول خودت عاشقتم


اینم عکستولد یک‌سالگی دختر گلم




اینا هم عکسایی که با گوشی از روی صفحه ژورنال آلبومت گرفتم . اما ازونجایی که گوشی موبالموبه فنا دادی ٬ کیفیت نداره

[موضوع : ]
[ چهارشنبه 21 تير 1396 ] [ 19:54 ] [ مامان جون ] [ ]
بازم دیر واست نوشتم🙈🙈
سلام دختر قشنگم امروز که بعد از چند وقت البته با نهایتتتت شرمندگی به وبلاگمون سر زدم دیدم یه امکان جدید گذاشته که از طریق تلگرام عکسا و متنهامون رو میتونیم بفرستیم به وبلاگ. خیلی خوشحال شدم چون جریان استفاده از لپ تاپ خیلی معضل شده بود . چون دختر خوشگل و کنجکاو من یه دقیقه هم به مامان جون فرصت نمی‌داد که صفحه کلید لپتاپ رو لمس کنم و میخواست همش خودش اینکار و انجام بده
خلاصه با این امکان جدید راحت از طریق موبایل می‌تونم هر لحظه که بخوان عکس و متن بفرستم. انشالا قول میدم ازین به بعد بیشتر واست بنویسم دخترم .
شما واقعا دیگه دلبر شدی این روزاااا . خوب الان یکسالی هست که مهدکودک میری. جدیدا دیگه واست سرویس گرفتم که از مهد بیارتت بانک تا نخوام با استرس حساب کتابهامو ببندم و برم دنبالت. یه هفته ای هست این کارو کردم خیلی بهتر شده. امروزم یاسمن جون دختر خانم رضایی همکارم که خیلیییییی عاشقته باز اومد بانک و قرار شد باهم کلی بازی کنیدددد انقد خوشحال بودی و کیف میکردی که خدا میدونههههه . کلی باهم دیگه رقصیدین. قایموشک بازی کردین و بعدشم واسه اینکه شما بیشتر باهم بازی کنید ناهار گرفتیم و دورهم ناهار خوردیم. یاماهم خیلی خوش گذشت . وقتی می‌دیم شما انقد خوشحالید.. روز خوبی بود خداروشکرر

[موضوع : ]
[ چهارشنبه 21 تير 1396 ] [ 19:43 ] [ مامان جون ] [ ]
بعد از ماهها من برگشتم...

سلام دختر قشنگم. واقعا شرمندتم که این چند ماه نتونستم بیام و واست بنویسم گل من. راستش صفحه کلید کامپیوتر خراب شده بود و نمیتونستم واست تایپ. با گوشیمم که میخواستم بنویسم ، جملات بهم میریخت و خلاصه همه چی دست به دست هم داد تا باز من تنبلی کنم و واسه دختر قشنگ ننویسمخطاغمگین ... توی این مدت اتفاقات خوب زیادی افتاد که من از نوشتنشون توی این وبلاگ غافل شدم...

الان که دارم واست مینویسم عزیزکم،شما یکسال و چهارماهت شده. یه جیگرییییی شدی که نگو به قول عمه تهمینه جون مث فرشته ها شدیییی. مهربون و ناز.. خلاصه اینکه هممون عاشقتیم. مامانی جون و خاله مهدیه و خاله محبوبه جونو که نگووووووووو . خاله مهدیه و مامانی که هروز زنگ میزنن که بیا اینجا اگه یه روزم نریم میگن یه ماهه نیومدین.غمگین خوب آخه خیلی دوستت دارن محبتمحبت

خاله محبوبه هم که همش درخواست فیلم و عکس میده و کلی قربون صدقه میشههه. مرسی از همه که انقد لطف دارن نسبت به دخترک منخجالتبوسمحبت

 مادرجون وعمه جون و زن عموهاهم واقعا لطف دارن. مررررسیییی عزیزای دلمبوسمحبت

و اما بریم سراغ شیرین کاریای دوست داشتنیت که توی این مدت نت برداری کردمدرسخواندرسخوان...

20 اردیبهشت ماه دختر عزیزم شما شروع  به خزیدن کردیزبان انقد ناز و بامزه میخزیدی که دل آدمو میبردی عشقولممم...

۴تیر ماه شروع طولانی مدت چهاردست و پا کردن آیسان جونم بودمحبت

12تیر دستتو گرفتی به مبل و وایستادیجشن

۲۵ تیر بای بای کردن رو یاد گرفتیچشمک

۲۶ تیرماه دندونای آیسان قشنگم ۱۰ تا شدخندونکخندونک

هشتم شهریور ساعت ۱۰/۳۰ شب برای اولین بار بدون تکیه گاه روی پا و استاد ی و دست زدی عشقولی خودمممزیبا

این یک سری از اتفاقات و کارهای شیرینی بود که تا قبل از یکسالگیت انجام دادی عزیزم. دوستت دارم مامانیبوسبوسمحبتمحبت

 



[موضوع : ]
[ شنبه 11 دی 1395 ] [ 18:15 ] [ مامان جون ] [ ]
آش نذری امام زمان(عج)

پارسال که توی شکمم بودی عزیزخانوم همش نگران و دلواپست بودم که شما سالم به دنیا میای ؟چی میشه؟ چی نمیشه؟ هر روز هم که یه مشکلی داشتم و میگفتن طول سرویکس کاهش پیدا کرده و این میتونست یه کم خطرناک باشه فک کنم توی ماه 5 بودم اون موقع که دکترم از این بابت نگران بود خودمم خیلی نگران بودم .یادمه  شب نیمه شعبان بود و خیلی دلم گرفته بود که خاله محبوبه زنگ زد و با مامانی جون صحبت کرد و بعدش هم با من حرف زد و گفت مثل هر سال دارن توی کوچشون آش جو نذری واسه سلامتی امام زمان میپزن منم که خیلی دلم گرفته بود بغضم ترکید و نذر کردم که انشالا همه چی به خوبی تموم شه و شما سالم و سلامت تو بغلم بیای منم از سال بعد تا هروقت تونستم و زنده و سالم بودم روز نیمه شعبان آش رشته بپزم و بین مردم تقسیم کنم. خلاصه اینکه امسال اولین سال بود که به لطف خدا باید نذرم رو ادا میکردم. خدا رو صدهزار مرتبه شکر که الان سالم و سلامت پیشمی دختر نازم. ازت ممنونم آقا امام زمان که لطف کردی و نذرمو قبول کردی که الان آیسان قشنگم پیشم باشه. خلاصه مواد آش رو همشو از 2 سه روز قبل آماده کردم و روز نیمه شعبان که یکشنبه بود رفتیم توی حیاط مامانی دیگ رو گذاشتیم و آش رو پختیم. الهی که همه آدما حاجت روا باشن و به آرزوهاشون برسن. آمین

بعدشم آش رو توی سطلای یه بار مصرف ریختیم و بین مردم پخش کردیم . خدا رو شکر که کمکم کرد که از پسش بر بیام.الحمداله....



[موضوع : ]
[ سه شنبه 4 خرداد 1395 ] [ 16:28 ] [ مامان جون ] [ ]
جشن گلغلتان

سلام دختر کوچولوی من. میخوام خاطره سفر به دامغان رو واست تعریف کنم. از اونجایی که دیگه کم کم داره مرخصی زایمان مامان جون تموم میشه ، تصمیم گرفتم یه مسافرت یه هفته ای بریم دامغان البته باباجون که مرخصی نداشت موند خونه ولی واسه 12 اردیبهشت و 20 اردیبهشت واسمون بلیط رفت و برگشت به دامغانو گرفت تا هم بریم بگردیم و هم اینکه شما خوشگل خانومو واسه جشن گلغلتان امیر آباد ببریم. جشن گلغلتان یه جشن بومی محلی دامغان هست که البته ثبت ملی هم شده و هرسال نوزادانی که اولین بهار زندگیشون رو سپری میکنن رو توی گل محمدی میغلتونن و معتقدن که باعث میشه تا بدن نوزاد انشالا نسبت به حساسیت ها مقاوم بشه. من هم تصمیم گرفتم شما رو به این جشن ببرم. خلاصه اینکه ما رفتیم دامغان و یه کم مهمون بازی خندونکانجام دادیم از خونه اقوام آقا منصوریان گرفته تا همکارای مامان جون. (آقای جوادی نژاد و خلیل نژاد و خانوم میر نژاد) خیلی خوش گذشت . روز 15،16 ام که مراسم جشنواره گلغلتان و رقص محلی و موسیقی محلی ،تئاتر شهر مهربانیها و بازار چه سنتی و مراسم گل چینان و ... بود و یه سری از مراسمش رو ما رفتیم  تازه باهامون مصاحبه هم کردن زبان اما روز 17 ام که خود مراسم گلغلتان بود و ساعت 7 صبح رفتیم امیر آباد و به نوبت نوزاد ها رو صدا میکردن و توی گلهای محمدی مخصوص هر نوزاد میغلتوندن . شما هم که از ساعت 6 صب بیدارت کرده بودم حسابی کلافه بودی ساعت 10 بود که نوبت شما شد . شما هم حسابی کلافه بودی و خسته همش گریه کردی منم خیلی ناراحت بودم که شما گریه میکردی. خلاصه اینکه بعدش اومدیم خونه و من از اینکه شما انقد اذیت شدی خیلی ناراحت بودم و اصن به دلم نچسبید خیلی هم اونجا شلوغ بود(اما بهت بگم که انقد ماشالا تو دل برو و بامزه بودی که همه ازت عکس گرفتن و فیلم حتی خود صدا و سیماشون ازت یه کوچولو فیلم گرفتخندونک)

اما من که خیلی حالم گرفته بود چون حتی یه عکس درست حسابی هم نشد ازت بگیرم واسه یادگاری آخه همش شما گریه میکردی عشقم. خلاصه اینکه خاله محبوبه جون تصمیم گرفتتن توی خونه شون هم یه جشن گلغلتان واست بگیرن . روز اول شعبان چند تا از دوستای خوب و مهربون و مومنشون رو دعوت کرد و یه عالمه خوراکیهای خوشمزه هم واسه عصرونه درست کردیم و یه دور همی خیلی عالی داشتیم بعدشم که خاله محبوبه جون یه سری لباسای محلی شکل هم به همه دادو بعدشم شما رو گل غلتون کردن و کلی صلوات و دعا هم خوندن خیلیییی خوب بود واقعا راضی بودم. دست خاله محبوبه جون درد نکنه که انقد زحمت کشید و واقعادوستمون دارهمحبت ماهم خیلییی دوستت داریم خاله جونبوس مرسییییی.

خلاصه اینکه این مدت خیلی خوش گذشت فقط جای باباجون خیلی خالیییی بود و واقعا دلمون واسش تنگ شده بود. 21 ام ساعت 2/5 نصفه شب رسیدیم . باباجون اومد دنبالمون و دوباره اومدیم خونه. کاش باباجون هم بود. حالا انشالا دفعه بعدیزبان مگه نه نفسسسس مامان...چشمکچشمک



[موضوع : ]
[ سه شنبه 4 خرداد 1395 ] [ 16:15 ] [ مامان جون ] [ ]
هفت ماهگی

امروز دهم اردیبهشت بود و آیسان عزیز من هفت ماهه شد.میخواستیم مث هرماه واست ماهگرد بگیریم اما به دلیل اینکه مراسم سالگرد فوت بابایی خدابیامرز رو مامانی توی امروز گرفت  نشد ، بهشت رضا و ناهار بعدشم که زن عموی مامان جون که از کرمان اومده بودن با خواهراشون اومدن و چند ساعتی رو دور هم بودیم ، خلاصه اینکه نشد ماهگرد بگیریم.کاری که از امروز شروع کردی گل من اینه که دیگه خیلی به من میچسبی و همش دوست داری پیشم باشی و ازم جدا نشی بعضی وقتا ازین کارات گریم میگیره و یاد این میوفتم که چه جوری دوماه دیگه قراره ازت جدا بشم و بذارمت مهدکودک...غمگین خیلی وابستم شدی وقتی از کنارت پا میشم با چشم تعقیبم میکنی اگه دور و برت بودم که هیچ ، ادامه بازی ،اما اگه رفتم جایی که ندیدی منو غر میزنی و از خودت صدا درمیاری که بیام پیشت.... الهیییی که من فدات بشم عزیزدلم. اما عزیز دلم میخوام از جریانات جشن دندونیت که خاطره اش مربوط به چند وقت قبله واست بنویسم. چون به دلیل مشغله زیاد این چند وقت نشد که اینارو واست تعریف کنم.  با جوونه زدن اون دندون خوشگلت من‌که قرار بود طاقت بیارم و به کسی نگم تا بعدش بریم تبریز و جشن بگیرم واست ،طاقت نیاوردم و ساعت ۸ صب زنگ زدم به مامانی و واسش تعریف کردم. خندونکخخخخخ.. آخر هفته هم که خاله محبوبه با آقا نصرت از دامغان اومدن، باکمک همه آش دندونی تو پختیم و روی اونو خیلییییی خوشگل تزیین کردیم و بین مردم تقسیم کردیم. آشش عالیییییی شد. خیلی خوشمزههههعه.  همه از تزیینش تعریف کردن و خیلی خوششون اومد. حتی  واسه خانوم دکتر زنگنه ، دکتر به دنیا اوردن شما ، هم فرستادم. خلاصه اینکه واقعا قشنگ شده بود ۀخه یه کارت کوچولو هم درست کردم که روش عکس شما به اضافه یه شعر خوشگل و تاریخ رویش اولین دندون شما عزیز دلم چاپ شده بود و اونو به سطل آشها وصل کرده بودیم که خیللیییی باحال شده بود هنوز که هنوزه بعضی ها با دیدن من دوباره از تزیین اون آش تعریف و تشکر میکنن.

اما بعد از اون واسه عید که رفتیم تبریز و خاطره شو واست نوشتم، میخواستیم سوم فروردین که تولد زن عمو سهیلا جون هم بود جشن دندونی بگیریم اما طفلک زن عمو که اون موقع حامله بود و آنیا جون توی شیمکشزبان بود، خیلی حالش بد بود و همش قندش بالا میرفت و به خاطر همین چند بار بیمارستان بستری شد غمگینو خلاصه اینکه نتونستیم. البته یه جشن تولد کوچیک دور همی واسه زن عمو جون گرفتیم که سورپرایزش کردیم و کلی خوشحال شد .نهم فروردین هم که آنیا کوچولوی خوشگل به دنیا اومد و همه سرگرم کوچولو خانوم ناناز بودیم و بلاخره 15 فروردین سرمون خلوت شد و با کمک عمه جون تهمینه واست جشن گرفتیم. وسایل تزیین رو که خودم با کاغد رنگی درست کردم البته چیزای قشنگتر و بهتری توی فکرم بود اما انقد درگیر بودیم توی این مدت که فرصت نشد اما همون تزیینات هم خیلییی خوشگل شدجشنجشن . آقا جابر شوهر عمه جون تهمینه با کمک بابا جون تزیینات رو نصب کردن عمه جون هم که زحمت کشیدن و یه آش و سبزی پلوی خیلیییی خوشمزه درست کردن منم توی خونه مادر جون سالاد ماکارونی و سالاد الویه و پیراشکی درست کردم که خیلی هم خوشمزه شده بودن . یه کیک خوشگل شکل دندون هم سفارش دادم یه کم شیرنی و پاستیل رنگ و وارنگ هم خریدیم و یه میز خوشگل چیدیم و بعدم جشن گرفتیم و یه آهنگ بامزه دندونی هم سحر جون واست از اینترنت دانلود کرده بود گذاشتیم بعدشم که سپیده جون آهنگ گذاشت و با الهه جون و سحر جون و باباجون و شما خوشگل خانوم(البته توی بغل باباجون) رقصیدین. خیلیییییییییییی بابحال بود و کلی خندیدیم و خوش گذشت بهمون الحمداله. یادش بخیر واقعا شب خوبی بود.

الان هم که دارم این یادداشت رو واست مینویسم شما 6 تا دندون خوشگل داری خانوم خانوما. ماشالا به جونت عزیز دلم. البته 4 تاش کامل دراومده بیرون و 2 تاش کوچولوتر نیش زده. الهی که همیشه سالم و خوشحال و خوشبخت باشی عزیزم نفسم عمرم. آیسان قشنگ من اینو بدون که زندگیمو با اومدنت خیلی قشنگتررررر کردی عزیزم. دوستت دارم.بوسبوسمحبتمحبت

...



[موضوع : ]
[ شنبه 11 ارديبهشت 1395 ] [ 3:20 ] [ مامان جون ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد